یک روز بارونی...

سلام دوست جونی ها خوبید؟دیروز اینجا بارون اومد این قدر خوب بود خیلی بارون شدیدی بود بابایی هم منو بیدار کرد رفتیم توی بالکن البته پایین نرفتم من بادیدن بارون خواب از چشمام پرید و من خیلی خوشحال شدم که خداوند نعمت بزرگشو برای ما فرستاده اینقدر خوشحال شده بودم که دیگه نمییومدم داخل خونه البته برخی از جا های استان کرمان سیل اومده بود  که دیشب اخبار اعلام کرد.

اینقدر خوشحال بودم که ایکجا نمی ایستادم که مامانی ازم عکس بگیره

 


تاریخ : 22 مرداد 1392 - 15:06 | توسط : مامان الهام | بازدید : 1265 | موضوع : وبلاگ | 32 نظر

نظر شما

نام
ایمیل
وب سایت / وبلاگ
پیغام